گنج

شمارهٔ ۵۱

۱۸ بیت
آب و تاب دوستی در سنبل موی تو نیسترنگ و بوی آشنایی بر گل روی تو نیست
شیوه عهد و وفا در چشم جادوی تو نیستیک سر مو راستی در طاق ابروی تو نیست
رحم در سر کار مژگان بلاجوی تو نیست
از وصال خویش با من هر زمان دم می زنیدم به دم بر آتشم آبی چو شبنم می زنی
چشم می پوشی و عالم را به عالم می زنیمی دهی صد وعده و فی الحال بر هم می زنی
این اداها لایق چشم سخنگوی تو نیست
آخر از دست تو پا بر دین و ایمان می نهمدل به طاق کوچه آتش پرستان می نهم
از غم زلف تو سر در کوی گبران می نهمپر مرنجانم که رو در کافرستان می نهم
حلقه زنار کم از حلقه موی تو نیست
بر سرم می آیی و افگنده در خون می رویهمره اغیار با رخسار گلگون می روی
هر طرف مانند شاخ بید مجنون می رویبی سبب از شاهراه وعده بیرون می روی
این روش زیبنده بالای دلجوی تو نیست
می روی با غیر و می سوزی من دیوانه رامی کنی با آشنا ترجیح هر بیگانه را
مست میایی و آتش می زنی کاشانه رااز کنار شمع می آری برون پروانه را
شعله آتش حریف تندیی خوی تو نیست
تا یکی باشد تو ای پیمان شکن ناآشناآستانت کرده ام عمریست با خود متکا
ای مه من گوش کن امروز حرف سیداآفتاب من عزیزش دار تا روز جزا
غیر صایب خاکساری بر سر کوی تو نیست