گنج

شمارهٔ ۴۷

۲۱ بیت
سیر پرشور و چشم لاغر و پشت خمی دارمدرین وادی فراوان درد و بی پایان غمی دارم
پریشان خاطرم امروز گویا ماتمی دارملب خشک و دل خونین و چشم پر نمی دارم
نگهدارد خدا از چشم بد خوش عالمی دارم
مرا افگنده بر خاک مذلت پله هستیبلندی های بیجا کشکشان آورد در پستی
به گرد خویشتن می گردم و می گویم از مستیدو عالم آرزو در سینه دارم از تهیدستی
بیابان در بیابان کشت ابر بی نمی دارم
دل لبریز دارم چون جرس از ناله و افغانچو گل افتاده در پیراهن من چاک تا دامان
به گوشم هر دم آید این ندا از طره جانانفراغت دارد از ناز طبیبان درد بی درمان
پریشان نیستم هر چند حال درهمی دارم
فلک دیوار پستم را کجا از پای بنشاندازین کردار خود را تا قیامت رنجه گرداند
نسیم از جای کوه قاف را برکنده نتواندبه من سیل حوادث می کند تندی نمی داند
که من در سخت جانی ها بنای محکمی دارم
ز من امروز چون بلبل دل آزاری نمی آیدبرون از خانه من غیرهمواری نمی آید
درین گلزار از دستم به جز زاری نمی آیدنسیم صبحم از من خویشتن داری نمی آید
گره وا می کنم از کار مردم تا دمی دارم
اگر گل در زمین جان نشانم خار می رویدنهال سبزه کارم نیش از گلزار می روید
مرا از سینه مو همچون زبان مار می رویدبه جای جوهر از آئینه ام زنگار می روید
گوارا باد عیشم خوش بهاری خرمی دارم
به گردون تیر آه خستگان سازد اثر صایببرآید احتیاج سیدا از چشم تر صایب
چو شبنم گشته ام از مهر او صاحبنظر صایبز راز آسمانها چون نباشم باخبر صایب
که من از کاسه زانوی خود جام جمی دارم