گنج

شمارهٔ ۴۶

۱۸ بیت
عشق چون آمد به دل در سینه غم نامحرم استدر دیار حاکم عادل ستم نامحرم است
اهل دل را نقش پا گر در حرم نامحرم استمن به جایی می روم کانجا قدم نامحرم است
وز مقامی حرف می گویم که دم نامحرم است
خویش را ای گل به چشم عندلیبان جا مکندیده اغیار را روشن به خاک پا مکن
بهر طعن ما اسیران دفتری انشا مکنما اگر مکتوب ننوشتیم عیب ما مکن
در میان راز مشتاقان قلم نامحرم است
هر که چون من دیده خود را کند بر روی دوستسجده گاه او نباشد جز خم ابروی دوست
بوالهوس را نیست ره در صحبت دلجوی دوستجای هر تر دامنی نبود حریم کوی دوست
پاکدامن هر که نبود در حرم نامحرم است
ساقیا از عشرت می پیش من بکشا دهنچون صراحی خنده یی دارم به حال خویشتن
خون دل می نوشم و با کس نمی گویم سخنای انیس عشق طعن بی غمی بر من مزن
حالتی دارم به یاد او که غم نامحرم است
بس که می ریزد به چشم خون حسرت بر کناربر سر مژگان من چون شمع باشد شعله یار
در فراق یوسف گل پیرهن یعقوب وارخوشدلم گر دیده من شد سفید از انتظار
کز پی دیدار جانان دیده هم نامحرم است
سیدا از صحبت ما دردمندان غافلندباده گلبرگ در جوش است و رندان غافلند
ما چنین با عیش مشغولیم و یاران غافلندعرفی از بزم نشاط ما حریفان غافلند
هر کجا ما جام می گیریم جم نامحرم است