گنج

شمارهٔ ۲۴

۱۵ بیت
غم مرا چون عود شبها جای در مجمر دهدپهلو از بی آب تابی پشت بر بستر دهد
اهل عالم را نشان از شورش محشر دهدگر دلم از سینه آه آتشین را سر دهد
تا قیامت در جهان بر باد خاکستر دهد
ما و مجنون در حقیقت ناله یک پرده ایماز عدم ما تحفه درد عشق را آورده ایم
در کنار دایه ما خود را به غم پرورده ایماز ازل ما تلخ کامان خو به تلخی کرده ایم
زهر در کام دل ما لذت شکر دهد
در کمین شمشیر بر کف می رسد بدخواه ماهست همچون سرو پا بر جا دل آگاه ما
آن کمان ابرو اگر باشد دمی همراه ماتیغ کی گردد عدو پیش خدنگ آه ما
بر تنش هر مو اگر خاصیت خنجر دهد
می روم امروز تا میخانه را محشر کنمشیشه و پیمانه را خاک سیه بر سر کنم
من نه آنم التجا بر ساقی و ساغر کنمگر بمیرم کی لب همت به منت تر کنم
خضر اگر آب حیات از جام اسکندر دهد
سیدا دارم نگار نو خط شیرین سخنچون طبیبان هست دایم بر سر بالین من
روز مرگ خود مبارکباد گویم بر بدنگر تبار زلف او عرفی به دوزندم کفن
خاک من تا روز محشر نکهت عنبر دهد