شمارهٔ ۲۱
اگر چو غنچه کف زر نگار داشتمیبه هر طرف ز ثناگو هزار داشتمی
به باغ دهر چو بو اعتبار داشتمیزبان شکوه اگر همچو خار داشتمی
همیشه خرمن گل در کنار داشتمی
نمی توان به کف آورد وقت خوش با جهدبه زهر پرورشم داده دایه ام در مهد
به ضرب نیش من تلخکام در این عهدهزار خانه چو زنبور کردی پر شهد
اگر گزیدن مردم شعار داشتمی
چو شمع بزم به سر برده ام بسی شب راندیده دیده من هیچ روی مطلب را
گرفتی به سر انگشت مهر منصب راز دست راست ندانستمی اگر چپ را
چه گنج ها به یمین و یسار داشتمی
در این زمانه اگر خاک پا نمی گشتمبه چشم اهل نظر توتیا نمی گشتم
به گرد کوی بتان چون صبا نمی گشتمبه درد عشق اگر مبتلا نمی گشتم
چه دلخوشی من از این روزگار داشتمی
چو سیدا به جهان پافشردمی صایبرساله را به حریفان سپردمی صایب
ز پشت آئینه خود را شمردی صایببه عیب خویش اگر راه بردمی صایب
به عیب جویی مردم چه کار داشتمی!