شمارهٔ ۲۰
به دل تا در سخن آورده بودم لعل نابش رابه خود پیوسته می خوردم چو می زهر عتابش را
نهان می داشتم از چشم شبنم آفتابش راگل اندامی که می دادم به خون دیده آبش را
چه سان بینم که آخر دیگری گیرد گلابش را
به یاد سرو قد او فنا شد رسم و آئینمتمنای نگاه او برون آورد از دینم
چو نرگس به که سر در پای او افگنده بنشینمدر آغوش نسیم صبحدم بی پرده چون بینم
گل رویی که من واکرده ام بند نقابش را
نهال قامتش در خانه زین کرده مأواییپی پابوس او اهل هوس دارند غوغایی
به حال من کنید ای همدمان امروز پرواییبه دست غیر چون بینم عنان طفل خودرایی
که وقت نی سواری می گرفتم من رکابش را
نمی آید برون از صفحه آشوب تا هستشبه مشق فتنه کرده کاتب ایام پابستش
برای قتلم انشا کرد خطی نرگس مستشبه خونم زد رقم تا با قلم شد آشنا دستش
پری رویی که می بردم به مکتب من کتابش را
چرا ایستاده یی ای سیدا چون سرو پا در گلدرین گلزار نتوان ساختن یک ساعتی منزل
کرا افتاده در باغ جهان این قصه مشکلنهالی را که من چون تاک پروردم به خون دل
چه سان بینم به کام دیگران صایب شرابش را