گنج

شمارهٔ ۱

۱۵ بیت
شد مدتی که بخت نسازد مدد مراافگنده روزگار به فکر ابد مرا
در سینه نیست کینه ز اهل حد مراغمگین نیم که خلق شمارند بد مرا
نزدیک می کند به خدا دست رد مرا
تا ناله از لب من مخمور شد بلنداز شیشه ها نوای دم صور شد بلند
امشب ز من ترانه مقصود شد بلندکیفیتم ز باده انگور شد بلند
چندان که زد به فرق حوادث لگد مرا
خون می چکد چو مرغ کباب از نظاره امشرمنده است پرتو مه از ستاره ام
گردیده آب زهره برق از شراره امچون لعل اگر چه در جگر سنگ خاره ام
از نور آفتاب مدد می رسد مرا
خلوت نشین میکده را پاره شد لباسدایم تهیست خانه آزاده از پلاس
از خانقاه شیخ برآمد به صد اساسشد جوش خلق پرده چشم خداشناس
غافل ز بحر کرد هجوم زبد مرا
تا بسته ام به فکر سخن سیدا میانچون شمع انجمن شده ام آتشین زبان
داد امتیاز شعر مرا کلک نکته دانصایب میان تازه خیالان اصفهان
بس باشد این غزل گل روی سبد مرا