گنج

شمارهٔ ۶ - در تهنیت تخت حضرت فردوس مکانی

۴۶ بیت
بهار معدلت سبحانقلی خانبخار از مقدم او شد گلستان
چه شد صاحبقران ملک اقبالچه شده آئینه خورشید تمثال
به ذاتش فتح و نصرت آفرین گویز تیغش آبرو را آب در جوی
بساط خرمی رخت مقامشبهشت عافیت دارالسلامش
به دورش جام عشرت مجلس افروزبه عهد او بود هر روز نوروز
فروغ گوهر ذاتش نجابتچراغ خاندان او سیادت
به کنعان کرم یعقوب جاهیبه مصر جود یوسف دستگاهی
محیط از بهر احسانش حبابیبود آب گهر موج سرابی
به ملک آستینش چین خیالیبه روی کشور او هند خالی
از او تا گشته روشن چشم دورانپریده سرمه یک میل از صفاهان
به مظلومان بود عدلش رعایتکمر بربسته شاه ولایت
دلش کوه است اما کان حلم استاگر دریا بود دریای علم است
بیا بوس جلوس شاه دورانبنا کردند تختی چون سلیمان
به فرمان شه جمشید اورنگتراشیدند تختی از دل سنگ
چه تخت افلاک باشد پایه اوزمین آسوده زیر سایه او
تجلی ریخته مهتاب رنگشز کوه طور آوردند سنگش
شود چشم از تماشایش مزینچو سنگ سرمه جان اوست روشن
چو کوه بیستون گردید بر پاعروس اوست معراج تماشا
ز کوه قاف نتوان حرف گفتنبود در پیش او سنگ فلاخن
ازو گاو زمین در دادخواهینهاده سینه را در پشت ماهی
به روی تخت شاه عمر جاویدنماید چون ز کوه نور خورشید
شه عالی به روی تخت امکانبود چون لعل در کوه بدخشان
فلک بر دوش خود افگنده رختشزمین کفشی بود بر پای تختش
شکوه بخت او را نیست حدیبه یأجوج حوادث بسته سدی
به بالایش بود از رفعت ایوانبلندی را رسیده سد به کیوان
چه ایوان در پناهش قصر شیرینستون او بود بهرام چوبین
چه ایوان بر کواکب آسمانیستون اوست خط کهکشانی
منقش چون سپهر پر ز انجمره نظاره از جوش نظر گم
از رفعت گر کند بر چرخ دعواستونهایش گواه پای بر جا
ز دیوارش گریزان بیمداریستون او علم بر پایداری
چو بست ایوان شه را عدل آئینستونش شد ستون خانه دین
ستون او ستون آسمانستدروغی نیست جای راستانست
چو شاخ گل ستون اوست رنگینندیده کس چنین بنیاد سنگین
چمن طفلی در آغوش فزایشنسیم گل هوادار هوایش
گل خورشید از وی دست معمارز رنگ او مصور نقش دیوار
منقش سقف او چون بال طاووسدر او گردون معلق همچو فانوس
چو شه در زیر ایوانش ستون کردفلک در خدمت آمد پاستون کرد
بزرگان را در این مأواست مسکننگهبان ستونهایش چهل تن
فلک تا صفه او کرد تعمیردرو اصحاب صفه شیر و نخچیر
همه با عقل و دانش ذوفنونیبنای ملک را هر یک ستونی
دو صفه از دو جانب بار بر دوشکشیده ربع مسکون را در آغوش
بود فرش زمینش نقره زرغبار اوست رشک مشک و عنبر
بود صحنش بهشت پر ز نعمتبسایل خیر مقدم کوی عشرت
بیا ساقی که بزم شهریار استنشاط انگیز چون فصل بهار است
به دست سیدا ده جام سرشارکند از جان دعای شاه تکرار
خدایا ذات این شاه جوان بختبود تا حشر بر پا بر سر تخت