گنج

شمارهٔ ۷ - در مذمت دزدی که خانه سیدا را غارت کرد

۷۵ بیت
شبی از مقتضای آسمانیدلم کرد آرزوی کامرانی
مرا بود آشنای عیش پرورمهیا داشت دایم شیر و شکر
چه یار از پای تا سر مهربانیجبینش بوسه گاه شادمانی
محبت در نهاد او سرشتهدلش پاکیزه چون طبع فرشته
به نقاشی علم چون کلک مانیروان دستش چو آب زندگانی
ز تصویر گل او لاله مضطرشفق از رنگ شنگرفش به خون تر
دوات غنچه او جوشه گلقلمدانش بود منقار بلبل
چو روی برگ گل پرداز سازدچو بلبل کلک مو پرواز سازد
به گل گر صورت آدم نگاردبه صورت خانه او جان درآرد
برای امتحان گردد چو سرکشکشد بر صورت تصویر برگش
ز قوت خامه مانی بماندکمانش را کشیدن کی تواند
به تحریرش سیاهی داغ لالهنهاده پیش او رنگین پیاله
گل تصویر او پیوسته خنددبدین صورت کسی صورت نبندد
به هر صورت کشد او چشم و ابروتوان عاشق شدن بر صورت او
گره از پیچک او ناف آهوگلش چون غنچه گل می دهد بو
کشد گر صورت آهوی مشکینبه بویش کاروان آیند از چین
به مهمان کرده بود او خانه بنیادبه طرح او قلم انگشت بهزاد
فرنگی بر زمینش ریخته رنگبه گردش چیده از لعل بتان سنگ
چه خانه صورت او نقش شیرینخرابش خانه صورتگر چین
بود آراسته چون بیت معمورچراغش را فتیله شمع کافور
خورد آب از زمینش سبزه باغز دیوارش گلستان ارم داغ
چراغ او کند در هر نفس گلکشد دود چراغش نقش سنبل
درش دایم برای میهمانانکشاده چون کف دست کریمان
قماش بستر او مخمل و گلبه بالینش پر قو بال بلبل
ز مأوای خود آن شب پافشاندمدر آن منزل شب خود بگذراندم
چو شب صبحدم او عید اقبالمبارک روز او چون اول سال
چو صبح از جامه خواب ناز برخاستجهان را باز زو زیور بیاراست
وداعش کردم و رفتم به خانهتوجه زد قدم بر آستانه
ز جا برخاست آن فرخنده اخترچون گل جیب مرا پر کرده از زر
گلاب خرمی زد از دلم جوشکشیدم شادمانی در آغوش
قدم سوی مکان خود کشیدمبه چندین عیش و خوشوقتی رسیدم
دری دیدم به ناکامی کشادهبه راهم دیده واء ایستاده
درون خانه آن دم پانهادمز حیرت پشت بر دیوار دادم
نظر را چون به یکجا جمع کردممنور دیده را چون شمع کردم
نیامد پیش چشمم هیچ اسبابشدم از بی قراری همچو سیماب
به خود گفتم که بالین سرم کوبه پهلو از پر قو بسترم کو
نمد از زیر پای من که بردهمتاع خانه ام چشم که خورده
به روی خانه خود دوختم چشمنمانده در بساط خانه ام پشم
فغان ناگه ز قفل در برآمدکه امشب طرفه دزدی بر سر آمد
قوی چنگال گرگی تیز خشمیبه بازو فیل زور و تنگ چشمی
پریده از جبینش نور اسلامز کار او شده ابلیس بدنام
ز بندی خانه ایام جستهدر ناموس را صفها شکسته
حسد می زد درون سینه اش جوشلبش همچون لب دیوار خاموش
ز بیلش ناخن و از تیشه دندانفگنده رخنه ها در چاه زندان
شده از گردنش زنجیر دلگیربه پای او نکرده کنده تأثیر
کشند از دست او زندانیان بنگبود پیوسته زندانیان ازو تنگ
عسس کردست او را بارها بندنمک را بارها خوردست چون قند
به پیش شبروان کردند نالانز دستش ریسمان شانه گردان
سر او را ز دار اندیشه ای نیبه غیر از دزدی او را پیشه ای نی
قدی دارد برابر با لب بامنهان در سایه او سایه شام
گرسنه چشم چون چشم گدایانلبش افتاده از یاد لب نان
به هر قفلی که انگشتش رسیدیشدی آن قفل را پیدا کلیدی
به دزدی هر کجا او پا نهادهز بیم او شده آن در کشاده
ولی با این همه اوصاف خس دزدبرد از زیر سر مزدور را مزد
من آنجا تا سحر در خواب راحتکشاده دزد اینجا دست غارت
من آنجا در سخن سرگرم چون شمعنشسته دزد اینجا با دل جمع
درون خانه ام جز بوریا نیبه زیر پای غیر از نقش پا نی
بود پیه سوز من از پیه خالیفتاده بر سرش یاد کلالی
چراغم گشته سرگردان چو گردابدهد جان از برای روغن آب
به روی سینه منقل می زند خشتنشسته سر گران از فکر انگشت
اگر آتش کنم در غمخانه روشنز دودش کور گردد چشم روزن
ز بی اسبابیم در سینه چاک استمتاع خانه من آب و خاک است
چه گویم من به روی خانه خودشوم شرمنده از کاشانه خود
شدش تاراج او کنجی فراموشز دست دزد گشتم خانه بر دوش
تو را باد ای فلک دوران مسلمبه یک شادی کنی آماده صد غم
چو این غوغای من یاران شنیدندبه دل پرسی مرا یک یک رسیدند
یکی گفتا چو زینجا پافشردیچرا این خانه را همره نبردی
یکی گفتا چو دل در رفتنت بوددر این خانه می کردی گل اندود
یکی گفتا اگر می داشتی پاسچرا بر در نکردی قفل وسواس
یکی می گفت ای فرخنده همدمچرا بر در نگفتی باش محکم
همان به دست از این و آن بشویمسخن از سرگذشت خود نگویم
خدایا داد من زین دزد بستانتن او را اسیر بند گردان
مده دیگر ازین بندش خلاصیکه تا جانش برآید در معاصی
بیا ای سیدا از جور گردوندل خود را مکن چون غنچه پر خون
به کنج خانه خود چار زانونشین از جاده ساز خود عوض جو