گنج

شمارهٔ ۵ - در تعریف چهار باغ باقی جان

۶۶ بیت
یکی باغیست در شهر بخاراعلم باشد به باغ شهرآرا
چه باغ او را بود فردوس سرکاربه گرد او زده از مشک دیوار
بود شفاف چون مینای گردوندرونش می توان دیدن که بیرون
دمیده سبزی بر سرهای دیوارچو خط سبز بر پشت لب یاد
به دور اوست کوه قاف مدیبه یأجوج خزان بربسته سدی
ز خشت برگ گل بنیاد طاقشچمن از سینه چاکان رواقش
زند پهلو به کرسی پایه اونشسته آسمان در سایه او
فلک طاقش اگر سازد نظارهبه چشم او گل افتد از ستاره
دل نقاش گردون خسته اوگل خورشید و مه گلدسته او
درش پوشیده چشم از روی جنتنهاده پشت بر دیوار راحت
چه در از چوب صندل آستانشگلستان ارم دروازه بانش
بود زنجیر و قفلش سنبل و گلکلیدش غنچه منقار بلبل
ز گلمیخ در او داغ لالهغلام حلقه او گوش هاله
خیابان در خیابان سرو عرعرچو مژگان بتان با هم برابر
زمینش ریخته از مرمر یشمتماشا بر زمینش دوخته چشم
رود هر کسب پی کسب هوایشدمد گل برگ تر از نقش پایش
درش را پشتبان سرو صنوبرز طوق قمریانش حلقه در
به صحن او مربع قصر دلجونشسته بر تماشا چار زانو
مسطح بام او چون قصر شیرینستون خانه اش بهرام چوبین
تراشیده است گردون بر دهانشنخستین پایه او کهکشانش
به روی صفه اش فراش بلبلدر او اصحاب صفه غنچه گل
درختانش همه انباردارانکشاده دست چون ابر بهاران
ز توت او هوس را کام شیرینبه خاک افتاده اش بادام قندین
انار او بود چون نار خنداندرخت او عروس نارپستان
دل از شفتالویش بی تاب گشتههوس را آرزویش آب گشته
بود انجیر او پستان پر شیرزند آلوی او پهلو به زنجیر
چنین انجیر باشد خال خالیبود آلو به روی باغ خالی
ز آلو بالوی او لعل را جانبه ذکر دانه اش تسبیح گردان
بود زردآلوی او در جهان فردشکفته از سر شاخش گل زرد
ز سیبش منفعل سیب زنخدانشده در آرزویش آب دندان
بود سروش به قد یار مانندتماشا از سر او خورده سوگند
شفق دود چراغ ارغوانشمه نو برگ بید ناتوانش
ز بادامش شده نرگس سرافرازگلش بادام چشمان را نظر باز
نشسته بیدمجنون بر لب جوپریشان کرده چون دیوانگان مو
ز نرگس خنجری بر چنگ داردبه عکس سایه خود جنگ دارد
بنفشه در چمن روزی که رستهچو یوسف رو به آب نیل شسته
به رشته چون گهر گردیده پابستگرفته تکمه فیروزه بر دست
به یاد نرگسش از صبح تا شامپریده چشم خوبان گل اندام
درون پوست باشد غنچه خنداننگه را از تماشا گل به دامان
گلش را خنده شیرین تر ز گلقندنهال گل عصای لعل پیوند
دل شبنم شد آب از بی قراریگهر دارد تلاش آبداری
نسیم غنچه او مشک اصفرکف آب روانش عنبر تر
خزان هرگز ندیده روی باغشنخورده از صبا سیلی چراغش
ز جویش رفته جوی شیر بر بادز مزدوران آن شرمنده فرهاد
لب جو دایه و فواره پستاننهال غنچه طفل شیر مکان
چه فواره دلیلش شمع مهتابدماغش چرب و نرم از روغن آب
لب حوضش کشاده چون گل آغوشگلاب از آب حوضش می زند جوش
حبابش غنچه آسا در تبسمزبان موج لبریز از تکلم
به کشتی می زند پهلو حبابشسر گرداب را گردانده آبش
کند تا مرغ آبی آشیانهدرون حوض دریا کرده خانه
چه خانه خانه همچون سفینهدرو از موج آبش راه زینه
پلاسش بافته از پرده گلبود نقش پلاسش چشم بلبل
ز چوب آبنوسش سقف خانهدرو دندان ماهی آستانه
بود از آب بنیادش چو گردابنهاده خشت او معمار در آب
ز دیوارش گریزان بیمدارینباشد بام او ته چوب کاری
گچش پخته ز سرب و خشتش از روحبود چوبش ز چوب کشتی نوح
به کف کاری گران چوب و سنگشگرفته اره از پشت نهنگش
ز دریا آدم آیی چو چاکربه کرسی بندیش آورد گوهر
چراغ پاسبانش آبگینهصدف را جای روغن گشته سینه
ز طرحش پای در گل دست معمارز رنگ او مصور نقش دیوار
همیشه نور بارد زین عمارتشب و روز است پای با طهارت
ز حوضش محمل لیلی زند جوشچو مجنون گشته آتشخانه بر دوش
خورد هر کس ز حوض او دم آبکند تا حشر سیر عالم آب
به خون تر از گل او مشک و عنبرز آبش آب گوهر خاک بر سر
بیا ساقی درین فصل بهاراننشین یک ساعتی در بزم پیران
به دست سیدا ده ساغر اولکه تا وصف چمن سازد مفصل!