شمارهٔ ۴ - در صفت شهر بخارا گفته ملا سیدا
خوشا شهر بخار و خاک پاکشکه مشک سوده می ریزد ز خاکش
چو شهر مصر باشد یوسف آراخرابش هفت کشور چون زلیخا
چو گل خوبانش از عصمت مزینچو بلبل عاشقانش پاکدامن
فلک از پاسبانان سرایشهلال از شبروان کوچهایش
درو پیوسته درویشان بی خوابخمیده در رکوع حق چو محراب
ترازو دار دکان های او جورخریداران او سوداگر نور
بود بیرون او معمور از باغکند صحرای او فردوس را داغ
به دورش قلعه دایره آثارمنارش در میان یکپای پرگار
شریعت از بخارا یافت آئینمنار او ستون خانه دین
سرا و روز و شب بر کهکشان استتوان گفتن ستون آسمان است
نهم گردون سر او را بود تاجرسانده پایه خود را به معراج
بلندی کار او جایی رساندهسر او را ز گردون بگذرانده
نگه خواهد که بالایش برآیدنفس رفته ز ره برگشته آید
به قامت نسبتی دارد باد هماز آن شد روشناس اهل عالم
نهاده بر دهان طفل افلاکسر پستان خود را مادر خاک
زمین از خویش می افگند بیرونبه پایش دسترس می داشت قارون
کسی نبود درین شهر از بزرگانچو او در دیده مردم نمایان
قدم را در ره وحدت نهادهشب و روزش به یک پا ایستاده
کلاهی دوخته بر سر ز تمکینبه گردش فوطه ای از رخت سنگین
به دستش گر بیفتد دزد بی باکخورد مغز سرش چون مار ضحاک
چرا نبود به خود پیوسته مغرورکه در چشمش نماید آدمی مور
به بالایش نشیند هر که یکدمکند یکجا ستاده سیر عالم
به عیسی شد ز گردون آمدن فرضکه پیدا شد به عالم دابة الارض
به وحدانیت مهر رسالتنمایان کرده انگشت شهادت
مساجدهای او چون بیت معمورمؤذن خانهایش گنبد نور
پر است از آب کوثر حوضهایشتماشا سبز و خرم از هوایش
خصوصا مسجد و حوض ندر بیکه باشد اهل تقوی را مربی
چه مسجد، مسجد اقصا خرابشملک قوم و مؤذن آفتابش
فلک رخ سوده بر خاک نیازشردای کهکشان جای نمازش
زمین اوست با طاعت سرشتهدرو چون بوریا بال فرشته
به محرابش امامت کرده آدمبه خاکش معتکف عیسی مریم
منور از سجودش جبهه خاکخمیده در رکوعش پشت افلاک
ز سنگ خانه کعبه اساسشقبای حاجیان رنگین پلاسش
به طاعت هر که آنجا سر نهادهدری بر خود ز هر جانب کشاده
بنای منبرش را عرش بستهخطیبش بر سر کرسی نشسته
چراغ خفتن او مشعل ماهدلیل صبح او شمع سحرگاه
منقش گنبدش چون بال طاووسدرو گردون معلق همچو فانوس
بود طاقش چو طاق آسمان جفتبه معمارش توان صدآفرین گفت
بود شیرین و دلکش در نظرهاچو کوه بیستون گردیده بر پا
به زیر صفه او حوض سیرابعروسی در کنار او چو سیماب
چه حوض آبش مصفا همچو گوهربود آمیخته با شیر و شکر
چنان صاف است آبش از سیاهیتوان دیدن به پشت گاو ماهی
در آبش عکس اگر سازد قدم ترشود چون آدم آبی شناور
حبابش را فلک دارد نظارهدر آب افتاده گردون را ستاره
مدام آب حیات از رشک این آببه خود پیچیده می گردد چو گرداب
بود میراب آب جویش الماسازین سودا خضر گردیده وسواس
چه گوهر سنگهایش آبدار استچو آب تیغ آبش پایدار است
شد این حوض آبروی شهر و صحرابه جستجوی این حوض است دریا
کند در دیده ها عمقش سیاهیدر آبش غرق گشته گاو ماهی
خضر روزی که بیند ناودانشز حسرت آب ریزد از دهانش
مصور در گلشن مرغی کند سازدرآید همچو مرغابی به پرواز
به اطرافش ز سرسبزی درختانچو خضری بر کنار آب حیوان
از آن آبی که باشد همچو شکرکند سیراب تا فردای محشر
به بیرونش یکی قصریست عالیکه مهمانخانه او نیست خالی
چه قصر او را فلاطون کرده بنیاداساس او ز حکمت می دهد یاد
به دیوارش مدارس روی بر رویزند بامش به کوی علم پهلوی
محشا خوانیش چون بیت معمورنوشته شرح او را خامه نور
در او تخته تعلیم و تدبیربه روی اوست خطی همچو زنجیر
چو گردد تخته های در بهم وصلنماید پشتبان با سری فصل
چه در منقوش همچون برگ لالهکشاده همچو اوراق رساله
چنین منزل که در عالم هویداستمقام حضرت بهرام داناست
چه حضرت قبله ارباب حاجاتچه حضرت صاحب کشف و کرامات
حدیث او به بزمی مرهم جانبه پیشش بوعلی باشد شفاخوان
بود در حلقه درسش فلاطونکند در پرده اش آهنگ قانون
رموز عقل اول تا به عاشرز ده انگشت او گردیده ظاهر
زبان خامه اش شمع شبستانخطش شیرازه جزو گلستان
دوات سرخی او غنچه گلقلم قطعش بود منقار بلبل
ز نظم او به خود بالیده دیوانز دیوانش پریرویان غزلخوان
دلش کوه است اما کان حلم استاگر دریا بود دریای علم است
لبش بسته لب مرغ چمن راگرفته در نگین تخت سخن را
نباشد حاجت او را با رسایلبه روی ناخنش حل مسایل
ز قرآن خواندش حفاظ محفوظنهان در سینه او لوح محفوظ
کلامش گر کند تفسیر اظهارمفسرخوان شود چون نقش دیوار
خدایا ذات این پاکیزه گوهربود تا روز محشر تازه و تر
بیا ساقی دم صبح است برخیزمی معنی به جام معرفت ریز
به من ده در سخن تا در نمانمشود امروز مفتاح الجنانم