گنج

شمارهٔ ۲۱ - عریضه فرستادن عبدالکریم بی از ولایت سمرقند به شاه جم نشان یعنی حضرت عبدالعزیز خان و عزیمت کردن خان از بخارا به کرمینه و آمدن اورگنجی و به شهر بخارا درآمده و غارت کردن و شرح آن

۱۰۴ بیت
دم صبح با شاه خیرالبشرز سوی سمرقند آمد خبر
که ای دادرس گوش کن داد ماتویی مرجع آه و فریاد ما
گروهی ز قیچاق و قوم خطاز اندازه بیرون نهادند پا
همه تافته رو ز فرمان بریجبین ها پر از چین غارتگری
به ظاهر چو غنچه زبانها خموشبه باطن بر سوار دل در خروش
هنوزش که این قوم نااعتماددر ایام ظاهر نگردد فساد
سر نیش ایشان بباید شکستبه نوعی که بر خاک گردند پست
به عالم فتادست این گفتگویبه سوی میانکال دارند روی
شد بحر و بر شاه عبدالعزیزچو بشنید این قصه پرستیز
طلب کرد میران و میرزادگانبه ایشان بیان کرد این داستان
در آن روز گردان رستم لقببه کنگاش کردن کشادند لب
بگفتند با هم پس از گفتگویبه کرمینه باید نهادند روی
به روز دگر پادشاه و سپاهنهادند پای عزیمت به راه
ز قلعه برون شد شه نیک راینظر کرد سوی سکندر سرای
بگفتا تویی شهریان را پدرازین قلعه و ارک شو با خبر
ندارم به اورگنجیان اعتمادغباریست ز ایشان مرا در نهاد
به تحقیق ز ایشان چو یابی خبرفرستان به ما قاصد تیز پر
دعا کرده برگشت از پیش شاهدر ارک را کرد آرامگاه
شب و روز بر عیش و عشرت نشستز غفلت می شادمانی به دست
به ناگه رسید اول شب خبررسید اینک اورگنجی خیره سر
قیامت شد آن شب به شهر آشکارخلایق پریشان تر از زلف یار
بیفتاد در شهر و صحرا خروشزمین شد به جنبش زمان شد به جوش
دم صبح کین مرغ آتش نفسبرآمد برین لاجوردی قفس
فلک جامه نو چو در بر کشیدجهان خویش را زیور و زر کشید
نمایان شد از قبله گرد سپاهغبارش گرفته رخ مهر و ماه
سپاهی چو مور و ملخ بی حساببه هم متصل گشته چون موج آب
رسیدند صف صف بر اطراف شهرنمودار از رویشان کین و قهر
به نزدیک قلعه یکی باغ بودازو چار باغ ارم داغ بود
شه محترم کرده بودش بنانهاده فلک نام او دلکشا
هماندم در آنجا فرود آمدندبنای اقامت شب آنجا زدند
منادی بینداخت زین گفتگویخلایق سوی قلعه آرند روی
دوان بزرگان سوی دروازه هاسوی رخنه ها صاحب آوازه ها
به هر گرد برهی گروه دگرز هر کنگری آدمی کرده سر
مسلح سراسر به تیر و تفنگبه خود کرده آماده اسباب جنگ
همه شب درین فکر خورد و کلانکه فردا چه پیش آید از آسمان
که را فتح و نصرت دهد یاوریکه افتد به گرداب غارتگری
که را خانه ایمن شود زین بلاکه گردد به این درد و غم مبتلا
که از شهر تن جان سلامت بردکه خود را برون زین قیامت برد
که را سر ز دستار گردد جداکه را سازد ایام بی دست و پا
که را خویش و فرزند گردد اسیرکه گردد غنی و که گردد فقیر
چو شب را رساندند مردم به روزبرافراخت قد فتنه خانه سوز
ز جا جمله اورگنجیان خاستندپی قلعه گیری صف آراستند
گروهی پیاده شدند از سمندبه یک دست ملتق به دیگر کمند
لب دامن اندر میان بر زدهروان سوی دروازه ها سرزده
رسیدند غوغاکنان چون شغالبه دنبالشان قوم دیگر کشال
کمان های پرتاب کهنه به مشتبه کف تیرها از پر خارپشت
ز غربال در بر کشیده ز رهسرا پای خفتانشان پر گره
بود تیغشان اره و رنده هانی و نیزه از تیغ بافنده ها
کمربندشان ریسمان درشتکله خودها کاسه سنگ پشت
کمربند شمشیرشان کهنه زهز کفگیر اشکسته تو بی زره
ز دم های روباه پرها به سرطبقهای چوبین کهنه پسر
پر تیرشان از پر ماکیانبه پهلو یک آویزشان استخوان
تبرزینشان شانه گوسفندز قمچینشان منفعل پایبند
به بر جامه ها پر ز زخم درفشندیده کف پایشان روی کفش
همه قاق لنج و گرسنه شکمچو بوق سر آسیا سیر دم
همه ریگ ریز و همه جوی کنبه ده پشت نداف و دیوار زن
چو خرگوش گشتند در جست و خیزرسیدند بر قلعه چون خاک ریز
چو یأجوج بر قلعه ماندند دستدرآمد به سد سکندر شکست
برآمد ز مردم فغان چون نفیرفتادند آخر همه از صفیر
سکندر که بودی تمام اشتلمچو دید این بلا دست و پا کرد گم
خلایق دوان سوی کاشانه هانفس سوخته جانب خانه ها
ز دنبال این مردم آن قوم شومرسیدند پرواز کرده چو بوم
به کف تیغ هر جانبی تاختندبریدند دست و سرانداختند
به جوبار رفتند مانند سیلبه ویرانی خانه ها کرده میل
به بازار خواجه گروه دگرگروهی گل آباد را کرده سر
گروهی روان جانب اطلمشبکپان همه قوم کهنه کشش
کشیدند تیر و کشادند شصتنهادند دیگر به تاراج دست
شکسته در کوی ها بی ابادوان صاحب خانه در کوچه ها
چو آئینه عریان همه منعمانگریزان سوی خانه مفلسان
ز کاشانه خواجه ها تا گداپلاسی نماندند به جز بوریا
زن و مرد یکسان در آن ترکتازفقیر و غنی را نماند امتیاز
سراها چو دست گدا شد تهیبود لاغری آخر فربهی
یکی پیرهن می کشید از بریمقید به تنبان کشی دیگری
یکی بر سر کوچه ملتق به دستبه خون ریختن مستعد همچو مست
یکی بر سر دست برنده تیغدوان بر سر بامها بی دریغ
بغل را یکی کرده پر سیم و زریکی جامه شال صوفی به بر
یکی تنگ کرباس مخمل به دوشیکی دیگری گشته زربفت پوش
یکی را به کف اشتر پر ز بارز حیرت روان ساربان در قطار
ز کجبازیی دهر نابرده رنجفتادند چون مار جمله به گنج
ز تاراج دلهایشان بر حضوربه خرمن درافتاده مانند مور
گرفتند از خانه مالی که بودشکستند هر جا سفالی که بود
به اسپان تازی هم جلوه گرندیده پدرهایشان روی خر
یتیمانشان صاحب اشترانببر جامه ها همچو سوداگران
به خدمت غلامان و داهان همهچو سوداگران صفاهان همه
سرایی که نبود نگهبان درودرآیند دزدانش آسان درو
به شهری که نبود درو پادشاهکشاید به غارتگران قلعه راه
کشید این ستم تا نماز دگرمگس دیر گردد جدا از شکر
چو از حد گذشت آن جفا و ستمبه رحم آمد این چرخ پر پیچ و خم
انوشه یکی قاصد سوی شهرفرستاد پرورده با قهر و زهر
بگفتا برو جانب خواجه هاپس آنگه بگو بر سکندر سرا
به هم متفق گشته خورد و کلانرسانند خود را برین آستان
ز ما گوی دیگر به خورد و بزرگکه ما هم شبانیم و همه کهنه گرگ
اگر سر درآرند و یاور شوندبه ما جانب شهر رهبر شوند
به ایشان شبانیم تا زنده ایموگرنه همان گرگ درنده ایم
ز بیچارگی مردم و خواجه هامهیا به خود ساخته تحفه ها
به ناچار رفتند بیرون شهربرون آشتی و درون پر ز قهر
یکی با انوشه رساند این پیامکه بادا تو را تخت و دولت به کام
رسیدند اینک بزرگان عهدچبین ها پر از تحفه و قند و شهد
طلب کرد آن ساعت و بار دادبه ایشان در مشورت را کشاد
به تسلیم از جا قد آراستندببستند عهد و امان خواستند
به نامش خطیبان کشادند لبشد آن روز هنگامه بوالعجب
همه خلق گشتند حیران کاردگر تا چه سازد به ما روزگار
بیا ساقی آن باده فیل زورکه موجش بود پای تا سر غرور
به من ده که سازد مرا پادشاهربایم ز خورشید زرین کلاه