گنج

شمارهٔ ۲۰ - در بیان حضرت عبیدالله خان شهربخارا را آئین بستن

۴۰ بیت
بحمدالله که بعد از روزگاریبه روی تخت آمد شهریاری
چه شه شاهنشه فرخنده اقبالچه شه شهزاده خورشید تمثال
به کنعان کرم یعقوب جاهیبه مصر جود یوسف دستگاهی
جهان گیر و جهان دار و جوان بختقوی دولت قوی بازو کمان سخت
تعدی را عتابش دست بستهز بیم او تحکم پاشکسته
سر تا را جگر حکمش بریدهتن غارتگران در خون کشیده
به عهدش ظالمان گشتند رنجورگریزان گشته چون تیر از کمان دور
بخارا پیر بود اکنون جوان شدبه دوران عبیدالله خان شد
سلیمان شوکت و جمشید دولتسکندر حشمت و دارا حکومت
ز حکمش شهر را بستند آئینتماشا از دکانها گشت گلچین
ز مستان شد بهار از مقدم اوگلستانها ز طبع خرم او
منور شهر شد چون صبح نوروزبرابر شد به عهد او شب و روز
ز حکمش کوچه ها گردید روشنز شب تا روز نتوان فرق کردن
ز طبع موم روغن شد هوا نرمز تاب شمع شد بازار شب گرم
چو ماه بدر شاه هفت کشورلباس شب روی پوشیده در بر
به عزم سیر شد از خانه بیرونبه لشکرگاه کلفت زد شبیخون
به ریگستان نهاد اول قدم راکشید از آستین دست کرم را
کف او شد زرافشان همچو خورشیدلبالب شد ازو دامان امید
چو ریگستان بهشت از چاکرانشگلستان ارم از خادمانش
به صحن او نمایان حوض سیرابفلک افگنده در وی قرص مهتاب
در آتش گر بیفتد سایه بازدر آید همچو مرغابی به پرواز
از آن پس سوی صرافان گذر کردنگه دزدیده مردم را خبر کرد
تماشایی به دنبالش فتادهروان شد شاه همراه پیاده
ز سیرش سبعه سیاره گلچینچراغش را شده پرواز پروین
قبولش داد زینت چارسو راچراغان کرده شهر آرزو را
چراغان گشت شهر از کوکب اوعدالت مشعل میر شب او
به شب گردان چو مه شد پرتو افگنچراغ میر شب را کرد روشن
ز حکم شاه شد بازارها پاکزمین را آسمان برداشت از خاک
اگر در کوچها ریزند روغنتوان بر ظرف ها آسان گرفتن
همه شب باز درهای دکان هاز دزد ایمن متاع کاروان ها
دعاگویان دعا آغاز کردندسر خود خلق پای انداز کردند
چو شب گشتند اطلس پوش مردمزمین و آسمان شد پر ز انجم
چو مه هر جا که زد آن شاه خرگاهنهادش نام او گردون قدم گاه
بخار از یمن شاه هفت کشورعروسی شد ز سر تا پای زیور
بیا ساقی در ایام جوانیقدح پر کن ز آب زندگانی
به من ده تا ز غم ها دست شویمکه تا باشم دعای شاه گویم
خدایا ذات این شاه جوان بختبود تا حشر برپا بر سر تخت
در میخانه ها شد قیر اندوددهان شیشه های می گل آلود
زمستان رفت بیرون مست بازیهمه در بر قباهای نمازی
قدح شد سرنگون از احتسابشفگند از پا صراحی را عتابش