شمارهٔ ۲۲ - متوجه شدن خان جنت آشیان از ولایت فاطر بخارا به طوف مزار فیض آثار حضرت شاه نقشبند و عنان عزیمت به جانب آقتاچ کشیدن از آنجا به دارالسلطنه سمرقند خرامیدن
رقم سنج این دفتر پر نهیبز زلف سخن صفحه را داد زیب
گره باز کرد از زبان بیانچنین کرد انشاء این داستان
که شاه جوان بخت عبدالعزیزعروس جهان بودش او را کنیز
ز نامش شرف دولت و بخت راز پا بوس او آبرو تخت را
کلاه مرصع به فرقش ز دورنمایان چو خورشید از کوه نور
به بالای تخت آن شه کامرانتو گویی که عیسی است بر آسمان
به دستار آن شهپری همچو دالچو از قبله باشد نمایان هلال
سعادت بنازد به فرخنده گیشسرافراز اقبال از بنده گیش
یکی روز هنگامه ساز کرددر انجام هنگامه آغاز کرد
که ای سینه صافان اخلاص پاکز فکر سمرقندم اندیشه ناک
در آن ناحیت جمعی از بندگانز درگاه عالی کشیده عنان
به آن گمرهان رهنمایی کنیمنخستین سخن ز آشنایی کنیم
اگر سر درآرند مالش دهیمچو تابند سر گوشمالش دهیم
جنیبت طلب کرد آن کامجویبه سوی سمرقند آورد روی
عنان تاب شد آن شه ارجمندبه طوف مزار شه نقشبند
چه مرقد یکی روضه پر ز نورچراغ شب جمعه اش شمع طور
ز چوگان او ماه نو در حجابز قندیل او منفعل آفتاب
زمینش جبین سای آزادگانهوایش فرح بخش افتادگان
بزرگی ز طاقش شده سربلندز خاک درش آرزو بهره مند
به اطراف او جلوه گر سایلانچو بر گرد کوی بتان عاشقان
بسر حوض او نخل شیرین نباتبود حضرت خضر و آب حیات
ستونش بر ایوان آن خوش مکانخط کهکشانیست بر آسمان
به مژگان رهش رفته فراش بادگدای درش قیصر و کیقباد
به شب زنده داری در آن خوش حریمشه بحر و بر کرده خود را مقیم
چو مرغ سحر عزم پرواز کرددر فتح از هر طرف باز کرد
خبرهای خوش از یمین و یساردم صبح آورده از هر دیار
مدد خواست آن خسرو ارجمندز ارواح پاک شه نقشبند
پس آنگه درآورد پا در رکاببه برج اسد جای کرد آفتاب
از آن ناحیت شاه با تخت و تاجقدم زد سوی قلعه آقتاچ
چه قلعه یکی کوه از هفت جوشعروجش نگه را ربودست هوش
صبا تا قیامت کند جست و خیزسر خود نبردارد از خاک ریز
به اطراف او خندق بیکرانزده پشت پا بر سر آسمان
فلک آب و خورشید مه زورقشکواکب بود ماهی خندقش
بنا کرده آنجا یکی بارگاهکه سازد دمی گرم آرامگاه
نشسته ز رخ گرد راه سفرنکرده به بالین راحت گذر
یکی مرد عریان سراسر شتابنفس همچو سیماب در اضطراب
بگفتا گروهی به غارتگرینهادند روی سوی کین آوری
چو صرصر به تاراج اهل بساطگذر ساختند از ره توز رباط
در آن ناحیت شور انگیختندکشیدند شمشیر و خون ریختند
شه قهرمان قدر گردون مقیمطلب کرد غازی و عبدالکریم
بگفتا به چند ز نام آورانببندید چون نی ز صدجامیان
بجوئید از دولت ما مددسر راه یأجوج بندید سد
نهادند بر سینه دست قبولگرفتند ازین سرفرازی حصول
نشستند بر پشت زین چون علمنهادند سوی بیابان قدم
سر ره برایشان گرفتند تنگکشیدند در راه سیلاب سنگ
چو آن قوم کردند تاراج خویشره آمد خود گرفتند پیش
سری پر ز کبر و تنی پر غرورلب پر تبسم دلی پر حضور
ز اموال با یکدگر در حساببه ذوق عجب در سئوال و جواب
بناگه برآمد فغان نفیرزمین و زمان شد پر از داروگیر
ز سوی دگر تیغ ها جلوه گردرآمد به چرخ آفتاب سپر
کمان خورد از دست او گوشمالبه یک جلوه چون ماه پر شد هلال
سنان حریفان در آن کارزارشده تیز مانند دندان مار
تبرزین ز خون شد چو دست عروسنمایان چو گلهای تاج خروس
رحیم بیگ نام از جلایر یکیبه کف نیزه در پشت آهو یکی
رسانیده خود را به یک مرد زودبه یک حمله از پشت زین در ربود
به قوم مخالف در آن رسته خیزبیابان نشان داد راه گریز
یکی خورد بر پشت تیر درشتبیفتاد بر خاک چون خار پشت
یکی را شده کاسه سر جداسفالی فتاده ز دست گدا
یکی خفته در خاک بی پیرهنکفن دزد آخر نیابد کفن
یکی دست و پا غنچه کرده چو مشتبه زیر سپر خفته چون سنگ پشت
ز سرها و تن ها زمین نبردشده پشته شلغم و سرخ مرد
سر و ریش گلگون ز بهر اساسببستند بر زین چو زنگ قطاس
نکرده در آن سهمگین بحر خونبه جز مرگ دیده کسی پاستون
به هر کس دهد آبرو یاوریبه دریای آتش کند همسری
ز هر کس که رو تافت بخت بلندگریبان شود بر گلویش کمند
به فتح و ظفر این دو رستم لقبرسیدند بر آستان ادب
شه از لطف بسیار بنواختشبه انعام و احسان سرافراختش
دگرباره شاه فلک آشیانشد از یاریی بخت خود کامران
به طبال فرموده بهر خروجزند بر سر لشکری طبل کوچ
ز فریاد کوس و ز بانگ ستورزمین سر گران شد ملک بی حضور
به دشت ملک شد چو شه ره نوردنمایان شد از دور سیلاب گرد
چه گردی که در وی نهان صد علمپی هر علم اژدهای دژم
برآمد از آن گرد شه بیگ بیچو اهل مدینه بر آل نبی
بر اطراف عالم فتاد این خبررسید اینک آن شاه با کر و فر
ظفر همرکاب و سعادت قرینعنان در عنان فتح و نصرت معین
به هر جا که بود آتشی شعله ریزبه خود کرد اندیشه راه گریز
به جمعیت سرکشان این خبرپریشانی بوالعجب کرده سر
ندیدند غیر از اطاعت علاجبه گردن گرفتند باج و خراج
نهادند از بهر فرمان بریز سر باز قلپاق غارتگری
به گردن همه ترکش آویختهبه لبهای خود عند آمیخته
کمانهایشان شد ز شرمندگیبه گوش همه حلقه بندگی
به جمعی ز سوی دگر با شمانسرافگنده آمد سوی آسمان
رسیدند گردنکشان فوج فوجبه دنبال هم همچو زنجیر موج
به هر منزل افروختی آتشیبه پابوس او آمد سرکشی
ز کرمینه تا بر سر پل شدندهمه بنده اش بی تأمل شدند
بیار ساقی آن ساغر لاله رنگکه باشد می اش فارغ از صلح و جنگ
به من ده زمانی فراغت کنمدرین دشت پرفتنه راحت کنم