گنج

شمارهٔ ۱۶ - در بیان تعریف و توصیف شاطر پسری

۲۳ بیت
نگار شاطری دارد رخم زردنه شاطر بلکه خورشید جهانگرد
نزاکت جلوه او را هم آغوشخرام قامتش از دل برد هوش
لبانش همچو آب زندگانیخضر زان یافت عمر جاودانی
نهال قامتش هنگام رفتارقیامت را کند از خواب بیدار
قدش در گلشن جانهاست سرویبود رفتار او همچون تذروی
به صحرا آهوان وقت رسیدنازو گیرند سرمشق دویدن
به ماه و مهر در هم پیشگی هاگرو بر دست در بالا دویها
ندارد ساعتی در یک زمین تابسراپا در تحرک همچو سیماب
دونده چون خیال دوربینانپرنده همچو چشم نوغزالان
به عشوه آهوان را بنده کردهبه جلوه سرو را شرمنده کرده
چو دیده جلوه آن قد دلجوتذرو و باغ شهپر داده با او
نگویم پر یکی پروانه دشتکه سرگردان به گرد او همی گشت
همای آسا بهر جانب روان استپر طاوس او را سایه بان است
رسانده پر بدانجا پایه خویشکشیده سرو را در سایه خویش
کمر بسته چو کوه آن دشت پیمانهاده پای در دامان صحرا
خدنگ غمزه اش تا پر نشستهمیان سینه پیکان زنگ بسته
فغان زنگ او تا در میان استمرا افغان میان جان نهان است
چو زنگ او لب پر خنده دارمدل خود را با فغان زنده دارم
هوای شهپر او حاصلم بردفغان زنگ او زنگ از دلم برد
بر آن شاخ گل تا پر نهادهمرا سودای او بر سر فتاده
نهال قامت آن سرو مانندفرو رفته به گرداب کمربند
بیا ای سیدا ختم سخن کنسخن با عندلیبان چمن کن
به یادش بعد ازین دلریش منشینکمربسته به خون خویش بنشین