گنج

شمارهٔ ۱۵ - در تعریف خواجه شفیع نقاش

۴۹ بیت
بت نقاش دارد نقش شیرینخرابش خانه صورتگر چین
نگارین پنجه اش از خون بلبلکفش برگ گل انگشتان رگ گل
نی کلکش ز رنگ داغ لالهکشیده سرمه در چشم پیاله
به نقاشی چو دست خود علم کردسر انگشت نقاشان قلم کرد
گل تصویر او بالیده از بوتماشا محو رنگ تخته او
ز موج آب حیوانش سیاهیبود نقش بر آبش پشت ماهی
به هر جا کلک خود در کار بستهدل صورتگران زنگار بسته
کند آن شوخ در هر خانه مأواشود آن خانه گلزار تماشا
بود اوراق مشقش دفتر گلبه دستش کلک مو مژگان بلبل
ز جوش رنگ شنگرفش پیالهنمایان کرده خود را همچو لاله
نموده پیچک میم دهان راشکسته کاسه لعل بتان را
کشیده خجلت از گلهای زردشفلک تا گشته ظرف لاجوردش
ز رنگ اوست یوسف در عماریز کلک اوست رود نیل جاری
برای پایبوس او نشستهچو نقش بوریا رنگ شکسته
کشد چون صورت حور و پری رادرآرد جان به تن صورتگری را
ز فیض پنجه او کلک تصویرکند بی جنبش انگشت تحریر
بهار از دست رنگ آمیزیش تنگنهالش جلوه گر گردد به هر رنگ
به کلک او دهد تا دست بیعتپریده رنگ از گلهای جنت
ز عکسش تا درآید رنگ بر روشده آئینه محو صورت او
گذارد پای بر هر آستانهکند آن خانه را آئینه خانه
به کلک خود نمی سازد ستم راکند انگشت او کار قلم را
نظر بر صورتش هر کس کشادهچو صورت پشت بر دیوار داده
هوس حیران سرو قامت اوتماشا عشق باز صورت او
ز تصویر گلش عالم چمن زاررسیده شاخ گل را سر به دیوار
تبسم بر لبش راز نهفتهز رویش گل کند رنگ شکفته
عیان از صورت او دلنوازیبود کلکش پی نیرنگ بازی
شفق از رنگ او در خون نشستهحنا در زیر پایش نقش بسته
چو گیرد بر کف خود کلک پرگارکند صورت کشان را نقش دیوار
قلم در دست نقاشان دورانبود مانند چوب رنگریزان
کف صورتگران را بسته بر چوبقلم در راه او گردیده جاروب
ز دستش گل کند هر جا گلی هستندیده کس چنین استاد گلدست
تمنای وصال آن خجستهبه دل هر کس به رنگی نقش بسته
مرا از صورتش جان یافت هستیبود کارم کنون صورت پرستی
دمد از دست او گلدسته دستهز انگشتان خود گلدسته بسته
به هر جا کلک موی او رسیدهچو زلف دلبران سنبل دمیده
بود گوهر یتیم مهره سنگشصدف باشد سفال جام رنگش
کشد گر دست خود یک ساعت از کارشود چون گل گریبان چاک دیوار
ز صورت خانه هر که پا کشیدهبه دامن گیریش صورت دویده
گلش ز آب طراوت تازه و ترسعادت خامه اش را یار و یاور
چو آید در نظر قد رسایشکشم در دیده خود نقش پایش
به پایش کفش رنگین غنچه گلبه روی اوست نقش چشم بلبل
پی پابوسی ء آن صورت چینکند رخسار خود را نقش قالین
ز دست او قلم تا رو برآوردبه وصف او زبانم مو برآورد
ندارم تاب آن خورشید آهنگمرا از دیدن او می پرد رنگ
تراشد خامه مویی خود از خاراگر نقش مرا بیند به دیوار
شوم آخر ز سودایش قلندرگذارم همچو کلکش موی بر سر
بیا ساقی مرا از خود خبر کنچو موج باده نقش تازه سر کن
دلم را صاف گردان از کدروتبود آئینه ام در بند صورت
بده چون سیدا کیف رفیعمکه تا روز جزا باشد شفیعم