گنج

شمارهٔ ۱۴ - در بیان تعریف و توصیف نانوا

۳۸ بیت
نگار نانوا آتش مزاج استز نانش دین و ایمان را رواج است
چه نان رخسار خوبان گل اندامچه نان در چرب و نرمی مغز بادام
تماشایش برد از جا گدا راتمنایش کند صاف اشتها را
بود سرخ و سفید و پخته و نرمکند سودای او بازار را گرم
خراب پشت و رویش خان و مانهاکباب مغز او دستار خوانها
به راهش چون گدا گردون نشستههلالش در بغل نان شکسته
همیشه سایلان خشنود از ویدکانش خیرگاه حاتم طی
رخش افروخته چون نان گندمسیه دانه به رویش چشم مردم
شفق در خون ز رنگ خوی پاکشتنور چرخ باشد سینه چاکش
بنفشه کرده روغن در خمیرشزبان برگ سوسن خوی گیرش
پر جبرئیل باشد نان پر اوملایک پر زنان گرد سر او
نباشد در گرو سامان آتشکباب آب و خالش جان آتش
تنورش سرخ رو از آتش گلخس و خارش بود مژگان بلبل
خمیر او نمک را آب کردهگرسنه چشم را در خواب کرده
مه و خورشید نان نه دکانشفلک یک تخته ای از پیشخوانش
به روی پیشخوانش آرمیدهخمیرش چون جوانان رسیده
بود پرویزن او گردش چرخخریدارم سبوسش را به هر نرخ
چو مجنون گردم از گرد دکانشفتاده بر سرم سودای نانش
مسیحا خورده رشک آرد بیزشخضر در آرزوی آب ریزش
مرا جوش خریدارانش کشتستبه بالای خمیرش جنگ مشتست
دکان او کشاده خوان احسانرسانده عاشقان را بر لب نان
نمایان بر فلک نبود ستارهشده از رشک نانش ماه پاره
تماشا محو بر روی دکانشهوس در آرزوی پشت نانش
تنور آتشم از اشتیاقشدلم باشد هلاک نان قاقش
سخن از ایلکش گویم به پردهغم او استخوانم آرد کرده
به عهد او شده افتاده عاشقبسی نان گفته و جان داده عاشق
به نانش آرزو هر کس نبردستز عمر خویش گویا برنخوردست
نباشد گر به کف تیغ هر اسپشبه چشمان می خورم نان پلاسش
تماشایش به جانم آتش افروختمرا رخسار گندمگون او سوخت
به دکانش مقیم روز و شب راکه تا بندم زبان نان طلب را
مرا نان می دهد باغم سرشتهگلوگیر است چون نان نوشته
به من کردست آن کان لطیفهچو لاله سوخته نانی وظیفه
مرا سودای نان او تنگ کردفلک بازار من گرم و خنک کرد
ز وصلش بس که دارد چرخ ناکاممرا باشد برابر پخته و خام
به او دادم دل از بی اختیارینکردم روز اول پخته کاری
نگاه گرم او برده قرارمز بی آرامی خود خام کارم
بیا ساقی ز محنت بی نیازمبه جام باده گردان سرفرازم
دری چون سیدا بگشا برویمسخن از هر چه گویم پخته گویم