گنج

شمارهٔ ۸۸

۱۱ بیت
در نظر روزی که آرد آن نگار آئینه راسرکشد هر صبح خورشید از کنار آئینه را
در نمد پیچیده است آئینه را مشاطه گربس که کرده عکس رویش شرمسار آئینه را
خورده از خورشید صد ره لشکر انجم شکستاز نظر افگنده روی او هزار آئینه را
بس که باشد آن پری رو عاشق دیدار خودتا قیامت کی گذارد از کنار آئینه را
از هوس دل صاد گردان تا شوی صاحب نظراینقدر مگذار در زیر غبار آئینه را
نقش شیرین بی ستون را جان درآرد در بدنگر نماید کوهکن در کوهسار آئینه را
داغ ها در سینه روشندلان از دست اوستکرده روی خالدارش لاله زار آئینه را
می کشیدنهایت ای ساقی به عالم روشن استپیش رندان از بغل بیرون برآر آئینه را
روی خود آلوده چشم هوسناکان مکنکی بود در پیش کوران اعتبار آئینه را
گر نپردازی به احوال دلم با من سپارقدردانی نیست جز آئینه دار آئینه را
هر که روی آرد به دنیا می شود غافل ز مرگسیدا نبود جز از پشت کار آئینه را