شمارهٔ ۸۷
سبزه خطش کشیده در کنار آئینه راعکس رویش کرده گلبرگ بهار آئینه را
می برد مشاطه بهر جستجویی آن پریبر سر بازارها دیوانه وار آئینه را
خاطر روشندلان از شیشه نازکتر بودکوه کلفت می شود اندک غبار آئینه را
می شوند از لطف شاهان سنگ و آهن شناسکرده اسکندر به عالم روشناس آئینه را
ای که منظور نظرها گشته یی اندیشه کنمی کند زنگار روزی سنگسار آئینه را
دست بیعت ده به پیران تا شوی روشن ضمیراز بغل در پیش روشنگر برار آئینه را
می شود از عکس من گلدسته یی برگ خزانهر که می سازد به روی من دچار آئینه را
با سبکروحان گران جانان ندارم التفاتنیست با عکس آشنایی پایدار آئینه را
هر که با من خصم گردد تیغ بر خود می کشداز عناصر کرده ام در بر چهار آئینه را
چشم عینک را کجا باشد به مژگان احتیاجآشنایی نیست با خط غبار آئینه را
سیدا در شهر ما خودبین ندارد اعتبارره مده در صحبت خود زینهار آئینه را