گنج

شمارهٔ ۷۶

۷ بیت
گرفتم گوشه‌ای امروز از درها دویدن‌هاکمان حلقه شد پشت عصایم از خمیدن‌ها
چو گل از سفره ارباب دولت خون دل خوردمنصیب من نشد چون غنچه غیر از لب گزیدن‌ها
قناعت پیشگان لب تر نمی‌سازند از دریانیفتد ماهی تصویر در دام تپیدن‌ها
به یک پرواز کردن در قفس انداختم خود رابحمدالله که فارغ‌بالم از بیجا پریدن‌ها
نمی‌سازد گران‌پایی طمع را کنده زانوحریفان را برد در چاه زندان آرمیدن‌ها
ز کار افتاده است انگشت‌ها چون پنجه شانهشکسته تا به بازو ستم از دامن کشیدن‌ها
ز اهل روزگار ای سیدا نشنیده‌ام حرفیگرانی می‌کند امروز گوشم از شنیدن‌ها