گنج

شمارهٔ ۷۲

۶ بیت
خط رخسار تو شبها برد از هوش مراپر ز مهتاب شود هاله آغوش مرا
به تماشای تو هرگاه که بی خود گردمنبض جنباند و فریاد کند گوش مرا
پرده چشم حجاب دل روشن نشودنتوان کرد چو آئینه نمد پوش مرا
کارم از کم سخنی غنچه صفت در گره استکرده عمریست حصاری لب خاموش مرا
یوسف بخت من از چاه برون خواهد شدنکند جوش خریدار فراموش مرا
سیدا شکوه اغیار خموشم نکندنه نشاند سخن سرد کس از جوش مرا