گنج

شمارهٔ ۶۹

۸ بیت
در آغوشم چو می‌آیی میان بهر خدا بگشاگره از کار من تا وا شد بند قبا بگشا
متاع خویش نتوان کرد پنهان از خریداراندکان رنگ و بو ای غنچه در پیش صبا بگشا
مکن کوتاه دامان کرم از دست محتاجانگره از کیسه زر وا کن و چشم گدا بگشا
لب بربسته گردد سد راه رزق بر سایلدهان خویش را بهر طلب چون آسیا بگشا
ز خود بیرون شود پیوند هستی را شکستی دهمیان خویش را چون نی برویی بوریا بگشا
دم صبح است ای ساقی در میخانه را واکنبروی دردمندان رخنه دارالشفا بگشا
مکن در نوبهاران پیشه خود غنچه خسبی رابرو در باغ چون گل سینه بر کسب هوا بگشا
نگه را گل به دامن از بهار صبح پیری کنچو شبنم چشم خود وقت سحر ای سیدا بگشا