گنج

شمارهٔ ۶۶

۵ بیت
به شمع بزم امشب عرض کردم خامه خود رابه بازوی پر پروانه بستم نامه خود را
چو گل در قلزم خون زد مرا سودای عریانیبه شاخ شعله آخر پهن کردم جامه خود را
درین گلشن دماغم خشک شد از بوی نومیدیکشیدم در گریبان غنچه آسا شامه خود را
یکی بهر خدا ننهاده یی بر خاک پیشانیبزن ای زاهد اکنون بر زمین عمامه خود را
چو شمع ای سیدا از هستی خود چشم پوشیدمبه یک مژگان زدن بر هم زدم هنگامه خود را