شمارهٔ ۶۰
هر شب از یادت منور می کنم کاشانه راگردباد آه می سازم چراغ خانه را
می کند عشاق را سنگ فلاخن کوی توجوش سودای تو گرداند سر دیوانه را
تا به زلفت ره نیابد دست غماز نسیممی کنم خار سر دیوار کویت شانه را
ساغر ما را زدی چون لاله بر خاک سیاهکرده چشم باده نوشت سرمه دان پیمانه را
ای فلک بر روزیی ما تنگ چشمی ها مکنسهل باشد از دهان مور بردن دانه را
کلک خود را بعد از این در زیر سر نه سیدامتکای خویش کن شاخ گل افسانه را