گنج

شمارهٔ ۵۳۸

۲۰ بیت
غنچه گردید گل قسمتم از کم سخنیچون نفس تنگ شده روزیم از بی دهنی
ندهد هیچ کسی آب سخن های مراشد دلم خون به تمنای عقیق یمنی
نام صاحب هنران تا به قیامت باقیستنقش فرهاد خبر می دهد از کوهکنی
مدتی شد که به صحرای جنون می گردمکرده در خانه زنجیر مرا بی وطنی
تشنه را قطره به از گوهر سیراب بوددست خشک است صدف پیش عقیق یمنی
گردبادم به بیابان شده ام سرگرداندامن دشت جنون است به دوشم کفنی
صاحب عزت ذاتی نزند دم ز حسبغنچه هرگز نکند دعویی گل پیرهنی
چشم پوشیده گذر می کنم از باغ جهاناین چمن بس که ندارد گل بر سر زدنی
نکند جامه زربفت بدل اعضا رانزند صورت دیوار دم از سیمتنی
عمرها شد که سر خویش به زانو دارمغنچه خسپیست مرا کار ز بی پیرهنی
بی مربی نشود هیچ کسی صاحب نامسنگ را می کند افلاک عقیق یمنی
خون ناحق نگذارد نفس قاتل راشمع را شد پر پروانه به گردن کفنی
هر که از بزم جهان رفت به خود می گویدنیست در صحبت این قوم دگر آمدنی
جانب انجمن ای شمع مکن تکلیفمنیست پروانه ناقابل من سوختنی
وقت آنست که افلاک شود زیر و زبربزم تصویر بود لایق بر هم زدنی
بر ضعیفان مکن اظهار زبردستی خویشتیشه زد بر سر فرهاد دم از کوهکنی
سخن خانه به بازار نمی آید راستدایه می گفت به گهواره مرا ناشدنی
از ملامت نکند اهل طمع اندیشهمی کند عار از این طایفه روئینه تنی
بوی خون از دهن غنچه گل می آیدای صبا دست نگه دار ز دندان شکنی
سیدا بس که جهان در نظرم تنگ شدستجای در کنج قفس کرده ام از بی وطنی