شمارهٔ ۵۳۴
مرا تا کی دواند آرزوی دل به هر سوییمبادا هیچ کس را در جهان فرزند بدخویی
کمند آرزو در دست می گردم در این صحراتسلی می دهم خود را به نقش پای آهویی
ز دیوار بدن از ضعف پیری متکا دارمنمی گردم چو طفل صورت از پهلو به پهلویی
تهیدست آمدم امروز در بازار خودبینانخریداری نکرد آئینه ام را آدمی رویی
تمنای ز پاافتادگان خم کرد پشتم راخورم چون غنچه خون بینم سری را گر به زانویی
ز چشم قبله همچون طاق کسری دور افتادهنگه را کرده ام تا مارپیچ طاق ابرویی
مسخر کرده بودم در جوانی نفس سرکش راکمان کهنه ام را در برابر نیست بازویی
دماغم خشک شد چون شانه از بوی پریشانیکجا دست نسیم صبحدم واکرده گیسویی
گدا از خوان ارباب کردم لب خشک می آیدبشوی ای آرزو دست از طمع نم نیست در جویی
به پای لاله و گل روزگاری غنچه گردیدمبزدم از گلستان جهان ای سیدا بویی