شمارهٔ ۵۲۷
سر مگو آنکه شود خم پی احسان کسیبشکن آن دست که بوسد لب دامان کسی
در تمنای تو محراب بغل وا کردهسوی مسجد مرو از بهر خدا جان کسی
شانه بر دست چو مشاطه صبا می گرددخویش را جمع کن ای زلف پریشان کسی
ای که از حال دل بی خبرم می پرسیهمچو آئینه سراپا شده حیران کسی
چشمم از کاوش مژگان تو شد خانه مورمرحمت چشم نداریم ز مژگان کسی
هر که را می نگرم جامه چو گل چاک ز دستاز غمت نیست درستی به گریبان کسی
چون سکندر به لب تشنه ز عالم مفرستدم آبی بده ای چشمه حیوان کسی
چون نگین نام تو را نقش به دل ساخته امدستگیری بکن ای لعل بدخشان کسی
ما به تکلیف تو چون مهر بهر کوچه دواناز تو ما خانه بدوشیم تو مهمان کسی
سیدا سینه ام از داغ گلستان شده استبسته ام چشم خود از سیر گلستان کسی