گنج

شمارهٔ ۵۲۶

۱۰ بیت
رفتی و شوری به جان ناتوان انداختیآمدی و آتشی در خان و مان انداختی
ناوک اندازان چشمت هر طرف در جلوه اندتا چو ابرو بر سر بازو کمان انداختی
مهربانیها نمودی اول و آخر چو شمعشعله بیدادیی در مغز جان انداختی
از خجالت چون کمان مشکل که سر بالا کنمتا مرا دور از نظر همچون نشان انداختی
عندلیبان از سیه بختی همه خون می خورندبرگ گل را تا ز سنبل سایه بان انداختی
آتشم در جان زدی و از نظر غائب شدیتشنه ام کردی و در ریگ روان انداختی
لطف ها کردی و افگندی به یکبار از نظراز زمین برداشتی وز آسمان انداختی
بوی پیراهن که بودی نور چشم اهل دلآتشی کردی به جان کاروان انداختی
زهر خندی کردی و بنیاد عالم سوختیاین چه شوری بود از آن لب در جهان انداختی
گفته بودی دوش خواهم ریخت خون سیداخود یقین کردی و ما را در گمان انداختی