گنج

شمارهٔ ۵۲

۷ بیت
نو خط من از پی دلهای بی حاصل بیابر سر لب تشنگان ای ابر دریا دل بیا
روزگاری شد به تیغت انتظاری می برماز هلاک من مکن اندیشه ای قاتل بیا
کعبه می گردد به صحرای جنون چون گردبادبر سر مجنون خود بی پرده ای محمل بیا
از صف دل غمزه او مرد می سازد طلبسینه را واکرده در میدانش ای بسمل بیا
قامتش را جلوه تکلیف گلستان کرده استبهر استقبال او ای سرو پا در گل بیا
پرده های دیده را نظاره مشتاق منفرش راهت کرده است ای صاحب منزل بیا
جان خود را سیدا در پشت پنهان کرده استاز برای امتحان ای شوخ سنگین دل بیا