گنج

شمارهٔ ۵۱۹

۶ بیت
برده دل را از بر من نونهال تازه‌ایکرده‌ام بیعت به دست خردسال تازه‌ای
کرده دوران آستانم را زیارتگاه خضربر سرم تا آمده صاحب‌کمال تازه‌ای
دیده‌ام شمعی که چون پروانه می‌سوزد دلمدارم از آغوش فانوسش خیال تازه‌ای
بی‌سرانجامم ندانم کارم آخر چون شوددارم ای هم‌صحبتان امروز حال تازه‌ای
هر که در کویش مرا از تیره‌بختی دید و گفتآمده از هند اینجا خاکمال تازه‌ای
سیدا آیینه‌ام گردید چون تصویر محوکس ندیده اینچنین حسن و کمال تازه‌ای