گنج

شمارهٔ ۵۱۷

۷ بیت
از شکایت دل نمی‌سازد ز ما اندیشه‌ایآشنای ما بود یار ملامت‌پیشه‌ای
پادشاهی کو ز ملک خود نمی‌گیرد خبرمرده شیری بود افتاده دور از بیشه‌ای
می‌روم امروز از میخانه با چشم پر آبتا چرا در پای خم خالی نکردم شیشه‌ای
پایداری در ستون قصر دولت بی‌تهیتبرنیاید چست در نخلی که نبود ریشه‌ای
بر دعای خیر روح رفتگان را شاد کنخاکساران را نباشد جز گدایی پیشه‌ای
می‌دهد کلکم ز فیض عالم بالا خبردر سخن چون خامه من نیست دور اندیشه‌ای
سیدا چون کوهکن دارم به جان کندن سریکار خود را می‌کنم آخر به پشت تیشه‌ای