گنج

شمارهٔ ۵۰۶

۷ بیت
دل از خود رفته شوری بر من دیوانه افتادهبه جستجوی این طفل آتشم در خانه افتاده
گذر آن ماهرو را بر من دیوانه افتادهبه پابوسی سرم بر آستان خانه افتاده
کجا آن شمع بی پروا نظر بر حالم اندازدکه دلها در رهش چون مرده پروانه افتاده
ز جوش بوالهوس از کوی او بیرون کنم خود راکه این کشور به دست مردم بیگانه افتاده
به جستجوی زلف او شکسته تا کمر پایمبه دامنگیریش دستم جدا از شانه افتاده
به حرف آشنا هرگز دلش مایل نمی گرددبتی دارم که طبعش از سخن بیگانه افتاده
فلک ای سیدا هرگز به کام من نمی گرددز دست کوته ام عمریست این پیمانه افتاده