شمارهٔ ۵۰۵
دل همچو اشک بر سر مژگان برآمدهبهر نظاره رخ جانان برآمده
هر برگ لاله یی ز دل پاره کیستاز دست داغ من به بیابان برآمده
سودای من ز خط لب او زیاده شداین شور بر سرم ز نمکدان برآمده
عمریست دل ز سینه به پای پرآبلهدر جستجوی خار مغیلان برآمده
هر جا رسیده قصه چشم و تبسمشنرگس دمیده و گل خندان برآمده
دستم ز کو تهی به گریبان نمی رسدپایم ز جمع کردن دامان برآمده
در هر زمین نشسته برون گشته نخل گلهر جا گذشته سرو خرامان برآمده
خط غبار نیست به رخسار آن پریگردیست از بنای سلیمان برآمده
چون شمع پای صبر به دامن کشیده اماز بس که آتشم ز گریبان برآمده
نتوان گزید لب چو شود موی سر سفیداین ریشه از کشیدن دندان برآمده
آتش زدی به کعبه و بتخانه سوختیدود از نهاد گبر و مسلمان برآمده
هر غنچه در چمن به امید خدنگ تواز شاخ گل به صورت پیکان برآمده
زنار بند زلف تو هر جا که رفته استگردن نهاده لشکر ایمان برآمده
شبنم در آرزوی گلستان روی توگریان به باغ آمده گریان برآمده
از چاکهای سینه دل داغدار منچون سایلان در آرزوی نان برآمده
هر قطره خون که از دل من بر زمین چکدلعلی بود ز کوه بدخشان برآمده
مرغان چو غنچه سر به گریبان کشیده اندآن گل مگر به سیر گلستان برآمده
از خامه ریخت معنی پر زور سیدااین شیر تندخو ز نیستان برآمده