گنج

شمارهٔ ۴۹۴

۹ بیت
آمد بهار و فیض نسیم بهار کوگل کرد داغ بر جگر و لاله زار کو
ای بوی پیرهن چه خبر از عزیز مصرای آهوی خطا نفس مشکبار کو
ای کوهکن ز کوهکنی چیست حاصلتعمرت به سر رسید و تو را مزدکار کو
گلشن شکفت و سبزه دمید و خزان رسیدای عندلیب در دل تو خارخار کو
بی دردسر نشاط میسر نمی شوددر ساغر زمانه می خوشگوار کو
ای کهربا مطیع تو گردید کهکشاناز بی زری تو را به جهان اعتبار کو
دریادلان به کس دم آبی نمی دهنددر کاسه صدف گهر آبدار کو
داریم چشم لیک درو نیست قطره ییما را چو ابر گریه بی اختیار کو
ای سیدا رفیق خدا کس به دهر نیستجز سایه همرهی به من خاکسار کو