گنج

شمارهٔ ۴۷۶

۷ بیت
خامه می پیچد به خود از خط چون زنجیر اومی کشد شرمندگی نقاش از تصویر او
خنجر عشق کشی دارد نهان در آستینبوی خون کوهکن آید ز جوی شیر او
اهل تقوی بر دهن دارند ذکر ناوکشزاهدان را چوب مسواک است چوب تیر او
در کمند سرمه آلود نگه کردست بندهوشمندان را فریب چشم پرتدبیر او
آستین مدعا جویای دست بیخودیستپای خواب آلوده خواهد گشت دامنگیر او
ای زلیخا زود یوسف را سوی کنعان فرستمگذران از حد بیاندیش از دعای پیر او
سیدا از حال دل امروز پیش کس مگویخانه چون ویران شود مشکل بود تعمیر او