گنج

شمارهٔ ۴۶۷

۸ بیت
اگر یک دم شود خالی ز موج می سبوی مننفس چون حلقه های دام پیچد بر گلوی من
هوای کوچه گردی نیست فرزند مرا بر سرنمی آید به بیرون از حریم غنچه بوی من
مرا یک ره نمی آید به بر سرو روان اوثمر هرگز نمی بندد نهال آرزوی من
دهد با تشنگان آب خدایی ساغر خشکمشوند آسوده خلق از سایه نخل کدوی من
ز خود رم خورده در دام فریب کس نمی افتدمشو ای گردباد آشفته بهر جستجوی من
گل رعنا برد رشک خزان و نوبهارم رانمی سازد ز یکدیگر جدایی رنگ و بوی من
ز صحبت دست شستم روی تا در خلوت آوردمطهارت می کنند این قوم با آب وضوی من
زبان خامه ام ای سیدا تا شعله افشان شدبه خود چون موی آتشدیده می پیچد عدوی من