شمارهٔ ۴۶۰
تا چراغ انجمن کردن زبان خویشتنمی خورم چون شمع دایم مغز جان خویشتن
گوهر من در ته گرد کسادی شد یتیموقت آن آمد که بر بندم دکان خویشتن
روی بهبودی ندارد داغهای سینه امزردرویی می کشم از گلستان خویشتن
هر که را بینم به عالم خویش را گم کرده استاز که می جوید کسی دیگر نشان خویشتن
چغد را ویرانه ها باشد حصار عافیتکلبه خود کرده ام دارالامان خویشتن
چون کف دست گدا دستار خوان من تهیستمی کشم شرمندگی از میهمان خویشتن
شکوه از خوان فلک ای لاله پیش من مکنمی خورم من هم به خون تر کرده نان خویشتن
مغز خود را سوختم از بی چراغی همچو شمعدست اکنون مانده ام بر استخوان خویشتن
می شود از خنده آئینه عالم گلستانگر به بینم عکس روی زعفران خویشتن
مادر دوران به جای شیر خونم داد و رفتدشمنی ها دیده ام از مهربان خویشتن
هر که می خندد چو گل در این گلستان عاقبتمی زند خود پشت دستی بر دهان خویشتن
پیشوای قوم گردد عاقبت محراب وارقبله خود هر که سازد آستان خویشتن
چند با من می دهی درد سر ای پهلو نشینروزگاری شد گرفتارم به جان خویشتن
منزل ما گشته چون تیر هوایی بی نشانخانه بردوشیم دایم چون کمان خویشتن
سیدا از کلک خود دایم سخنها می کشمزخم ها دارم به دل از همزبان خویشتن