شمارهٔ ۴۵
ز برق تیغ ابرویت فتاد آتش به کشورهامه نو گشت میل آتشین در چشم اخترها
گرفتار تن خاکیست روح از پستی همتبه دام افتاده است این مرغ از کوتاهی پرها
ندارد مادر از تأدیب فرزند خود آسایشصدف را سینه پر نم می گذارد حفظ گوهرها
نباشد رونقی در عهد ما کامل عیاران رانهان در پرده زنگار گردیدند جوهر ها
ز نخل خشک آخر بهره می گیرند حق گویانبه مقصد می رساند واعظان را چوب منبرها
شود احوال من معلوم او از جبهه قاصدبود مکتوب من منقوش بر بال کبوترها
به جای آب مردم بس که خون یکدگر خوردندحباب آسا شدند از مغز خالی کاسه سرها
ز ارباب طمع خوان کریمان تخته بندی شدکشادی نیست بر روی کسی دیگر از این درها
نباشد جز تردد روزیی دنیاپرستان رابه زیر بار ناکامی بمیرند آخر این خرها
به روی اهل عالم سفره خود پهن اگر سازیشود روز قیامت بر سرت بر پای چادرها
گدازد خون گرمم سیدا مژگان خوبان رابه قتل من چو برگ بید می لرزند خنجرها