گنج

شمارهٔ ۴۴۳

۱۰ بیت
چشم تا پوشیده ام از آرزوی خویشتنبسته ام چون غنچه گل در به روی خویشتن
دیده ام تا پیچ و تاب کاسه گرداب رامی برم خالی از این دریا به سوی خویشتن
سر به صحرا می زنم تا یابم از مجنون فغانگردبادم می روم در جستجوی خویشتن
یاد عمر رفته از هم ریخت اجزای مرامی روم چون برگ گل دنبال بوی خویشتن
کرده ام چون شمع از خامی سر خود را سفیدزین ندامت می زنم آتش به موی خویشتن
یاد مرهم زین طبیبان دردم افزون می کندمی گریزم از دوای چاره جوی خویشتن
جغدم و ویرانه ام باشد حصار عافیتپای نگذارم دگر بیرون ز کوی خویشتن
می روم بر خانه آئینه بر دفع ملالمی نشینم بی تکلف روبروی خویشتن
روز و شب تن پروران سرگشته نفس خودندآسیا باشد گرفتار گلوی خویشتن
خامه آتش زبان دست خود را سیدامی کشم چون میل در چشم عدوی خویشتن