گنج

شمارهٔ ۴۴۲

۸ بیت
تازه می سازم ز برق ناله داغ خویشتنمی کنم روشن به آه دل چراغ خویشتن
تا به کی ای لاله دامن می زنی بر آتشمروزگاری شد که می سوزم به داغ خویشتن
آرزوهای سپندم مضطرب دارد مراوقت آن آمد زنم آتش به باغ خویشتن
دارد از مرهم حذر پروانه داغ خودممی زنم گل بر سر خود از چراغ خویشتن
گاه بر گرداب می پیچم گهی بر گردبادرفته ام از خود به سودای سراغ خویشتن
فرصت بر گرد خود گشتن نمی باشد مراساعتی از غم نمی یابم فراغ خویشتن
شام و صبح رفته من باز آید بر سرممی کنم هر شب تماشا گشت زاغ خویشتن
اهل صحبت سیدا عمریست سرگرم خودندبا که همچون شمع می سوزی دماغ خویشتن