گنج

شمارهٔ ۴۲۶

۷ بیت
خبر از زلف او با جان غم پیوسته آوردمعجب روز سیاهی بر سر این خسته آوردم
ز مکر آسمان عصمت خلاصم داد چون یوسفبرون خود را ازین نه خانه در بسته آوردم
نگاهم شد چو شاخ ارغوان از روی آن نوخطدر ایام خزان زین بوستان گلدسته آوردم
دری از قبله چون محراب واگردید بر رویمبه یاد خویش تا آن ابروی پیوسته آوردم
به باغ از نارسایی سرو می زد لاف رعناییچو قمری پیش قدش گردن بربسته آوردم
به فریاد آمد از جنباندن زنجیر در گوشمسزای آنکه رو در خانه دربسته آوردم
کشیدم سیدا پا از بساط مردم دنیابه کف امروز دامان دل وارسته آوردم