گنج

شمارهٔ ۴۲۴

۶ بیت
بس که دلگیر از تماشای گلستان گشته امهمچو بوی گل درون غنچه پنهان گشته ام
یک تبسم کرده ام اجزای خود پاشیده امچون دماغ گل ز خندیدن پریشان گشته ام
پشت بر دیوار هستی همچو صورت مانده امچشم تا وا کرده ام بر خلق حیران گشته ام
سر به پیش افگنده ام چشم از هوس پوشیده امآرزو را تکمه چاک گریبان گشته ام
داغ دل را از ندامت چشمه خون کرده اممدتی بهر دوا گرد طبیبان گشته ام
در تن من از حوادث های دوران رخنه هاستاز تحمل سیدا کوه بدخشان گشته ام