شمارهٔ ۴۲۳
بیابان گردم و از کشور آرام بیرونممتاع کاروان گردباد دشت مجنونم
نمی دانم کدامین شوخ قصد کشتنم داردکه همچون موجه سیماب در تن می تپد خونم
ز من چون غنچه های باغ بوی درد می آیدنسیم کوچه باغ گلشن دلهای محزونم
نمی گردد صدف روشنگهر تا در صدف باشدچراغم زیر دامانست تا در زیر گردونم
پی تکلیفم ای پروانه بر گردم چه می گردیچو شمع کشته عمری شد که از هنگامه بیرونم
به زیر سایه موی سر خود دارم آسایشبه هر جائی که می سازم اقامت بید مجنونم
عرق آلوده خواهی بر سر بالین من آیداگر دانی که در غمخانه خود بی تو من چونم
فغانم را نباشد سیدا با خلق تأثیریمخالف می رسد در گوشها آهنگ قانونم