شمارهٔ ۴۲
ای به یادت چشمه زمزم در کاشانههاکعبه افتادگانت آستان خانهها
خانه بر دوشم به شمعی انتظاری میکشمبوریای کلبهام باشد پر پروانهها
اهل همت را نظر امروز بر دست گداستکاسه چشم طمع باشند این پیمانهها
دست خود کوته کن ای مشاطه از افسونگریزلف او باشد خبردار از اصول شانهها
در دل خود هر چه دارد ساقی بیرحم مامیتوان خواند از خط پشت لب پیمانهها
اهل دولت رفتهاند از خود به تکلیف جنوننیست جز زنجیر بر درهای مهمانخانهها
گوشها تا در حجاب پرده غفلت شدندبر لب افسانهگویان شد گره افسانهها
پای سودای مرا زنجیر چین دامن استخرقه من باشد از موی سر دیوانهها
سیدا امروز خلوتها ز اهل دل تهیستنیست آثاری ز میخواران درین میخانهها