گنج

شمارهٔ ۴۰

۸ بیت
ای خط سبزت بهار محشر آواره‌هاسنبل زلفت کمند گردن نظاره‌ها
در چمن ای شعله‌خو تا عزم رفتن کرده‌ایشمع روشن کرده‌اند از مقدمت فواره‌ها
کوکبم را نیست آرامی ز گردش‌های چرخخواب آسایش نمی‌بینم در این گهواره‌ها
روزگاری شد مروت رفته از دریادلانتر نمی‌گردد سرانگشتی از این فواره‌ها
ما ز مصر امروز گویا رخت هستی بسته‌ایمنیست ما را کاوران غیر از گریبان پاره‌ها
گشته‌ایم از شیر مادر تا جدا خون می‌خوریمتخت شاهی بود ما را تخته گهواره‌ها
حسن را از خیره‌چشمان می‌رسد آخر زیانماه می‌گردد هلال از الفت سیاره‌ها
سیدا در جوی ارباب کرم نم بس که نیستآب حسرت می‌زند جوش از لب فواره‌ها