شمارهٔ ۴
ز رخ گر آن پری رو دور گرداند نقابش راکند سنگ فلاخن چرخ ماه و آفتابش را
سر خود آرد و در حلقه فتراکش آویزداگر آهو ببیند شوخی چشم رکابش را
درون کلبه تاریک خود چشمی که من دارمفلک پیراهن فانوس سازد ماهتابش را
دهد جان کشته معشوق را کیفیت عاشقبه پرواز آورد پروانه ام مرغ کبابش را
به چشمش هر که اندازد نظر خاموش می گرددنباشد سرمه حاجت نرگس چشم سیاهش را
پریشان است همچون زلف خوبان سرو در گلشنمگر از جوی سنبل باغبان دادست آبش را
به توران سیدا ناصرعلی از هند اگر آیدبگوید بی تأمل طوطی کلکم جوابش را