گنج

شمارهٔ ۳۹۱

۸ بیت
یاد آن شبها که در بر گلعذاری داشتمدر دل از مژگان شوخش خارخاری داشتم
خانه ام چون خنده گل بود لبریز از نشاطدر کنار آشیان خرم بهاری داشتم
موج می زد داغ خون در کربلای سینه امتا نظر می کرد چشمم لاله زاری داشتم
از دل صد پاره چون گل بود عیش من مدامپیش از این در این چمن خوش روزگاری داشتم
می شمردم پرتو خورشید را عکس سرابتا ز رویش در نظر آئینه داری داشتم
می خورم خون جگر تا صاف شد آئینه امپشت و رویم بود یکسان تا غباری داشتم
تا سحر می گشت در فکر پریشانی سرمای خوش آن شبها که با زلف تو کاری داشتم
این زمان محتاج با یکدانه اشکم سیداپیش از این چون بحر هر گوهر کناری داشتم