شمارهٔ ۳۸۹
از چمن افغان کنان بیرون چو بلبل می رومبی دماغم در سراغ نکهت گل می روم
در بساطم زاد راهی نیست جز سرگشتگیگرد بادم در بیابان توکل می روم
می کنند آزادگان اول فلک را پایمالموج سیل نوبهارم از سر پل می روم
از جنون پیچیده ام دامن به زنجیر کمراز چمن امروز همچون بوی سنبل می روم
گر گذارم پای خود در کوچه باغ اهل جاههمچو باد صبح با چندین تغافل می روم
نیست از آشفتگی تاب ملاقات کسیاز نسیمی هر طرف چون زلف کاکل می روم
چون عصا اندیشه یی از کس ندارم سیداپیش پیش دشمن خود بی تأمل می روم