گنج

شمارهٔ ۳۸۸

۹ بیت
به کویت از سر خود سجده مقبل نمی دانمبه درگاه تو خود را بنده قابل نمی دانم
صف مژگان او زیر و زبر کردست عالم رابه دور نرگس او سحر را باطل نمی دانم
جفاجویی که چون خورشید تیغ او علم نبودجهان را گر شبیخون آورد قاتل نمی دانم
در و دیوار در فریاد شد از پنبه گوشمکسی را اینقدر از خویشتن غافل نمی دانم
بپا زنجیر شد یک سوزن بیرشته عیسی رابلای بدتر از همراه ناقابل نمی دانم
حیات آدمی چون آب دایم رو به ره داردکه من این کاروان را پای در منزل نمی دانم
گشادی می شود از عشقبازی بسته گیها رابه دستم گر فتد هر عقده یی مشکل نمی دانم
مرا هر چند همچون شمع آن بدخوی می سوزدتمنای به غیر از سوختن در دل نمی دانم
نباشد سیدا آسایشی در عالم امکاننظر تا می کنم این دشت را منزل نمی دانم