شمارهٔ ۳۸۴
شده چون سایه از بس خاکساری جزو اعضایمنمی گردد جدا نقش قدم چون کفش از پایم
شبی گر از کنار بام روی خویش بنماییلبالب گردد از مهتاب آغوش تماشایم
نمی سازد به مستان شیشه ام آواز خود روشنبه سنگ سرمه دارد انتظاری چشم مینایم
دهد پیغام نومیدی کمند انتظار منغبارآلوده خیزد از زمین دام تمنایم
فلک را کرد گرداب جنون دریای شور منزمین چون گردباد آید به رقص از جوش سودایم
سپند از سوختن ای سیدا ممتاز می گرددز برق شعله خو گلدسته بندد خار صحرایم